شب مرگ
شب است و خواب در چشم ترم نیست
كسی جز اشك ماتم در برم نیست
شب است و آسمان رنگ جنون است
دل دریایی ام دریای خون است
شب است و دیده گریان غم فراوان
نشد سنگ صبوری مرهم جان
نه یك یاری ، نه همدردی ، نه همدم
به دستم ساغری آنهم پر از غم
نه امیدی به این درهای بسته
نه یك مرهم بر این قلب شكسته
به دورا دور من دیوار دیوار
شدم از زندگی بیزار بیزار
نه امیدی به این مستی ، به این جام
نه بالی تا كنم پرواز از این دام
شده كارم سرودن از غم و مرگ
به آن روزی كه افتد آخرین برگ
شب است و نیست امیدی به فردا
بهاری كو در این پاییز دلها
شب است و باد و باران و دل من
چه خون میگرید امشب دیده من
من و یك سینه مالا مال از درد
دل دیوانه ای در این شب سرد
دلم افسرده مانده در تب و سوز
چه باید كرد با این درد جانسوز ؟
خدایا عشق دیگر نیست در جان
برای درد ما مرگ است درمان
مگر مرگم رسد فریاد این دل
فقط مرگم شده حلال مشكل
كه شاید بعد مرگ و رفتن من
كسی اشكی بریزد از بر من
كسی باشد كه شاید این دلش سوخت
به روی گور ما شمعی بیافروخت .